بدون عنوان
پسرم این روزها همه چیز به نظرم یکنواخته حس میکنم اتفاق خاصی نمیافته که بخوام مطلبی در موردش تو وبلاگت بذارم
قبلا خیلی زود به زود آپ میکردم و الان دیر به دیر
در کل حال خودم این روزها حال جالبی نیست از لجاظ جسمی که خیلی اذیتم از لحاظ روحی هم به هم ریختم
بیشتر روزها و ماهها رو حساب میکنم برای تموم شدن این وضعیت و دیدن روی ماه داداشت
اونم مثل تو وقتی که تو شکمم بودی حسابی شیطونه
خیلی هر دوتاتون رو دوست دارم انشاالله تو چند ماه آینده عکس هردوتون رو اینجا میذارم
تنها موردی که دو هفته اس درگیرش هستیم کلاس نرفتن تو یا با گریه رفتنه
دوهفته اس این موضوع بدتر اعصابم رو بهم ریخته حدود دوماه و نیم اول میبردمت کلاس خودم برمیگشتم و بعدش می اومدم دنبالت تو هم خیلی خوب و با ذوق میرفتی و می موندی اما این دوهفته اولش با گریه و زاری میچسبیدی به من و تو کلاس نمیرفتی الانم باید در کلاس باز باشه و من روبه روت بشینم تا بری کلاس
منم با این وضعیت باید همش بشینم کنار یا روبه روت
چندبارم برات جایزه خریدیم الان کمی بهتر شدی اما تا وقتی بدونی من اونجام
به این خاطر هنوزم میبرمت که عادت کنی به این فضاها چون سال دیگه باید هر روز بری پیش دبستانی و اینکه این مدت خیلی چیزا یاد گرفتی
وقتی تو خونه ای تنها کارت کارتون نگاه کردنه مخصوصا باب اسفنجی و من اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد
راستی چند وقت پیش همش میگفتی اسم من دیگه اهورا نیست اسمم جنگجوی اژدهاس
الان اسمت رو عوض کردی و میگی من بن تن هستم
اینم از تاثیرات زیاد کارتون نگاه کردنه
روزهای ما خلاصه شده تو همین کارهای یکنواخت
دوست دارم چند روز جایی بریم اما با این اوضاع من نمیشه
به امید بسلامت گذشتن این روزها و اومدن نی نیمون که شاید کمی زندگی رو از یکنواختی دربیاره
راستی هنوز قطعی برای نی نیمون اسمی انتخاب نکردیم



بدون عنوان 



